دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم
دل من تنهاییات پر از سواله می دونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم
دل من آرزوهات نقش برآبه می دونم
دل من تحملت مثه یه کوهه می دونم
دل من عاشقیات مثه جنونه می دونم
دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد
دل من خسته ای و صدا ازت درنمی یاد
دل من امید فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
دستان نیمه آهنی من است که دارد از فرط بی کسی زنگ می زند...
بعضی وقتها دوست دارم
وقتی بغضم میگیره
خدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه
دســـتمو بگیره و بگه :
پی نوشت : خدایا...معجزه میخواد امشب این دلم... معجزه ای در حد خدا بودنت
یک غریبه می خواهم
بیاید بنشیند فقط سکوت کند
و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم...
تا کمی کم شود این همه بار ...
بعد بلند شود و برود
همه چیز را بلد شده ام
خیابانها, کوچه ها...
حتی رنگهای چراغ قرمز را
اما هنوز هم گم میشوم