خدایا شکرت
ما دیگر فقیر نیستیم
دیروز پزشک ِ آبادی گفت...
چشم های پدرم
پر از آب مروارید است …
برایت یک بغل گندم
دلی خشنود از مردم
برایت سفره ای ساده
حلال و پاک و آماده
برایت شور پاییزی
که برگ غم فرو ریزی
برایت یک غزل احساس
دوبیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هست
دعا کردم دعایم کن...
آری خورشید ثابت کرد :
حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ،
حتی اگر به بلندای یلدا باشد ...
بیدار و امیدوار باش
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن