یادداشت های روزانه یک دیوانــه

متن های عاشقانه,اشعار عاشقانه,تک بیتی عاشقانه,دوبیتی عاشقانه,جملات زیبا,جملات قصار,اس ام اس عاشقانه,sms عاشقانه

یادداشت های روزانه یک دیوانــه

متن های عاشقانه,اشعار عاشقانه,تک بیتی عاشقانه,دوبیتی عاشقانه,جملات زیبا,جملات قصار,اس ام اس عاشقانه,sms عاشقانه

غمی با من هست...


هر که دیده ست مرا گفته غمی با من هست

غمی آواره که در هر قدمی با من هست

 در دلم هر طرفی مجلس ذکری برپاست
حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست

سر مویی دلم آشفته گیسویی نیست
گیسویی نیست ولی پیچ و خمی با من هست

می خرم از همگان تا بفروشم به خودم
تا بخواهید غم از هر قلمی با من هست

 شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب

"آه" در هر دمی و بازدمی با من هست


کسی منتظر دیدن من نیست


یک آینه هم تشنه ی خندیدن من نیست

وقتی که کسی منتظر دیدن من نیست

بیگانگی از پرده ی این پنجره پر زد
اما خبری در پس پاییدن من نیست

انگار نه انگار خدا آدممان کرد
در یک نفر اندیشه پرسیدن من نیست

من غنچه ترین حادثه ی کوچه دردم
افسوس کسی در هوس چیدن من نیست

 هی موجیِ امواج گل واشده ی عشق
چشمی به تماشای پلاسیدن من نیست

بگذار که زنجیر کند شب نفسم را
وقتی نفسی غیرت شوریدن من نیست

آی ، ای دل مجنون شده ام! عابر پاییز!
چیزی به زمستان و به خشکیدن من نیست


کنارم بزنید...


پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و... بیایید ... و.... کنارم بزنید



باد بادک


رها در باد...بی غم...بادبادک

ببر با خود مرا هم، بادبادک!

کجای زندگی زیباست آخر؟
دلش می گیرد آدم، بادبادک!

بگو از آسمان...از مردمی شاد
زمین را برد ماتم بادبادک!

چه دوری از زمین، انگار دیشب
تو را در ماه دیدم بادبادک!

دلم را باد با خود برد وقتی
تو را می برد کم کم بادبادک!

برای بال هایت چتر داری؟
ببین باران چه نم نم...بادبادک!

دلم می ترکد از بی همزبانی
ببر با خود مرا هم ، بادبادک!

سرفصلِ خبرها می‌شوم!

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌د می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!


ادامه مطلب ...