قول دادید و گفتید که بر می گردید
تازه فهمیدم و دیدم که شما هم سردید
حرفهایی که به گفتار نمی آوردید
دل من خوش به همین بود که بر می گردید
منم و یک دل دیوانه و صدها تردید
که به حجم غزل گم شده ام می گنجید
این شمائید که با من و دل من همدردید
که به اشعار نسنجیده ام عادت کردید
گفتمش بی تو چه می باید کرد
عکس رخساره ی ماهش را داد
تاری از زلف سیاهش را داد
به من از دور نگاهش را داد
انتظار سر راهش را داد !!!
با هر که حرف دوستی اظهار می کنم
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد