آنقدر راه می روم تا به حرف بیایند ،
“خط های سفیدِ وسط جاده . . .”
محال است که جای تو را ندانند . . .
روزی می رسد که با لبخند تو بیدار می شوم...
این روز هر زمان که می خواهد باشد...
فقط باشـــــد...
لبخند بزن!
.
.
.
عکاس مدام این جمله را تکرار می کند.
اصلا برایش مهم نیست،که در وجودت
حتی یک بهانه برای
خندیدن نیست...